محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1131
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
يافت ، بفرمود سپاه را تا آنجا فرود آمدند ، تا او آن بنا آغازيد . و منصور بخيل بود ، او را ابو دوانيق گفتندى . و كس اين سخن پيش او نيارست گفتن ، و ليكن از بيرون همى گفتند و او همى دانستى . پس چون آنجا خوش آمدش يك روز برنشست و همى گشت و به صومعهء راهبى رسيد . بايستاد و راهب را بپرسيد و گفت : چه گويى ايدر شهرى بنا توان كردن ؟ گفت : تو بارى نتوانى كردن ، امّا كسى ديگر باشد كه تواند كردن . گفت : چرا ؟ گفت : زيرا كه آمده است اندر اخبار كه ملكى بود كه او را به لقب [ بو ] دوانيق گويند و او ايدر بر لب دجله كه فرات به دجله اندر اوفتد شهرى بنا كند بزرگ . منصور بخنديد . پس گفت : منم كه [ 392 a ص ] ابو الدوانيق گويند . پس عزم بنا كردن درست كرد و بفرمود تا خط بكشيدند و نشان كردند و محلَّتها و كويها و كوشكها و مسجدها و مسجد جامع و بازارها ، و شهرستانها و ربضها ، و دروازه ها چون باب الكرخ و باب الشام و باب الكوفه و باب البصره و هر چيز كه بخواست همه باز نمود ، و بفرمود تا نشان كردند و اندازه ها پديد كردند ، و روستاها و دهها [ را ] تقدير كردند . پس بفرمود تا از همه نواحى استادان و صناعان و گلكاران و مهندسان و آلاتهاى آن از سنگ و خشت و چوب و نى و خشت پخته راست كردند . و اين همه آلاتها و تقديرها به سال صد و چهل و چهار بود . و بفرمود كه خشت يك رش اندر يك رش بكردند و به بالا يك بدست . و منصور بو حنيفه را بفرموده بود كه حاكمى عراق كن ، بو حنيفه نكرد و گفت من كار سلطان نكنم . منصور او را بازداشت به زندان كوفه و سوگند خورد كه دست از او باز ندارد تا كار او نكند . پس بگفتندش كه بو حنيفه هندسه داند . و او را از كوفه بياورد تا تقدير بغداد بكرد و خشتها كردند . آن خره هاى هشت ؟ آن چندان هزاران هزار همه بشمرد به مساحت بىحساب ضرب و عدد . آن منصور را بگفت و آن كار منصور را بكرد تا منصور دست از او بازداشت ، و سوگندش دروغ نشد . پس چون اول صد و چهل و پنج اندر آمد بنا آغاز كردند نخستين روز از سال . و نخستين خشتى منصور فگند به دست خويش و گفت : بسم الله و الحمد للَّه